تبليغاتX
عشقی که رنگ رحم بشود صادقانه نیست

عشقی که رنگ رحم بشود صادقانه نیست

خدایا به ما نخند

دوران بچگیتون یادتون هست؟چند هفته مونده به عید می رفتیم

خرید لباس های نو.بعد هم تقریبا روزی چند بار میرفتیم سراغشون.

به بچه های دوستان و فامیل نشونشون میدادیم و دور از چشم پدر و مادر

 می پوشیدیم و می رفتیم جلوی آینه ببینیم چه تیپی میشیم.

روز اول عید آغاز عملیات بود.از اینجا به آونجا... و البته مراقبت شدید

 از کفش و لباس.کفش ها جفت شده تو جا کفشی.خوابوندن پاشنه محال بود.

مواظب باش چایی رو پیرهنت نریزه!به دیوار تکیه نده،لباست گچی میشه!

چند ماه بعد پاشنه کفشها می خوابید و اگر دکمه لباست میا فتد

هیچ ناراحت نمیشدی...

و البته اول مهر

همین عملیات با اندکی تغییرات تاکتیکی دوباره شروع میشد

حالا اینا رو گفتم که چی؟میگم بهتون...

روزها و هفته ها ی اولی که وبلاگتون رو راه انداختین یادتون هست؟

روزی 10 بار سر زدن و چک کردن نظرات و سر زدن به وبلاگ هر غریبه و آشنا و ....

وقتی نظراتتون به 10 تا رسید چقدر خوشحال شدید؟

وقتی 40 تا شد داشتید بال در میاوردید؟

این حکایت همه ی ما آدماست.هر روز یه چیز مشغول و سر گرمیم.

بچه ها به لباس عید...بلاگرها به خواننده ها و تعداد نظراتشون...

بازاریا به تعداد صفر های حساب های بانکیشون...اهل سیاست به تعداد

هواداراشون...نویسنده ها به تعداد کتاباشون...روزنامه نگارا به

اینکه مطالبشون در صفحه ی چند چاپ میشه و اسمشون بالاست یا پایین...

زاهدان به تعداد رکعت های نمازشون...نظامی ها به تعداد ستاره های

روی شونشون... روحانی ها به تعداد مریدان و مقادانشون.....

دانشگاهیا به مدرکشون...

.

.

.

و خدا اون بالا نشسته و به همه ی ما بچه ها می  خنده...خدایا به  ما نخند!

+نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت2:21 قبل از ظهرتوسط فائزه | |

دلم نمی خواست سیاسی بنویسم.در حقیقت شرمم می آمد که نام بعضی را ببرم.ولی وقتی چند لحظه

قبل بیانیه ی یک آقای به اصطلاح محترم را خواندم دلم گرفت.افسوس خوردم و فقط و فقط یک

 سوال درذهنم نقش بست:چرا؟

از این دلم سوخت که حق نداریم حرفی بزنیم.از این که خیلی وقت است سخنی نگفتیم.

خدایا چرا باید ببینیم ولی نگوییم؟خدای من چرا میگویند اینها طرفداران یک نامزد خاص نیستند که

 در خیابانها ریختند و بعد همان کاندید برای خانواده ی کشته شدگان پیام می دهد و شهادتشان را

تسلیت میگوید؟اگر این دو به هم وابسته نیستند چرا پیام تسلیت؟و چه مقامی را میخواهند از افلاک

 به خاک بکشند!شهادت.شهید کسی است که برای دفاع از اسلام کشته میشوند.

خدایا کجای اسلام آمده که آزادی یعنی حجاب نه؟کجای اسلام آمده ولی فقیه نه؟کجای اسلام آمده

 دشمنان قسم خورده ی خود را شاد کردن هدف الهی است و کشته شدن در این راه شهادت است؟

کجای اسلام آمده که تمسخر و اهانت دیگران حلال است؟کجای اسلام آمده برای رسیدن به حقتان

 بیت المل را نابود کنید؟

خدایا چرا باید به خاطر حماقت عده ای اوضاع این گونه شود.اینها چگونه پاسخ تو را می دهند.

خدایا باید ببینیم و هیچ نگوییم؟

خدایا همه این اتفاقات تمام می شود ولی آیا یکبار به این فکر کردیم که نظر امام زمانمان چیست؟

همه حتی دشمنان نیز به این پی بردند که مملکت ما بیدی نیست که به این بادها بلرزد.

فقط یک دعا:

الها

مهربانا

اهدنا الصراط المستقیم

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388ساعت2:37 قبل از ظهرتوسط فائزه | |

 

سلام

من دوباره اومدم البته با یک سال تاخیر.انگار همین دیروز بود که داشتم آخرین پست

 

وبمو می ذاشتم.

 

این مدت حدود یکسال  از همه چیز غافل شده بودم از همه چیز!از وبم,از درسم,از خانواده ام,

 

از هدفم,از خودم,از خدا

 

خدای مهربونم منو قبول میکنی؟دستمو بگیر.دلم برات خیلی تنگ شده.خیلی.

 

+نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت1:25 قبل از ظهرتوسط فائزه | |

 

To take full advantage of Flickr, you should use a JavaScript-enabled browser and
install the latest version of the Macromedia Flash Player.

Sunset and tea by SezzRS.

 

نیمه پر لیوان عشقمان را ببین.

من،تو،چای شیرین.

...

تو،هم میزنی.

من،حل می شوم.

عشق می ماند و لیوان و تو.

همین!!!

+نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت3:14 قبل از ظهرتوسط فائزه | |

 

آزادی یعنی...

Mountain_Blue_Bird

هستی تو

آفریده ی خود توست

هیچ کس را سرزنش نکن

نه تاریخ را

نه جامعه را

نه طبیعت را

ونه خدا را.

زندگی یک ماجراست

زندگی

برنامه ای نیست که بی حضور تو به اجرا گذاشته شود.

حقیقت

چیزیست که تو باید آنرا بیافرینی

تو

در هر لحظه

مشغول آفرینش خود هستی

حتی اگر فرض غلط سرنوشت را بپذیری

باز این تو هستی که آن را می پذیری

با پذیرش فرض غلط سرنوشت

توشیوه ی زندگی بردگان را بر می گزینی

این تویی که زندان و اسارت و زنجیر را انتخاب می کنی

هر گاه بخواهی

می توانی از زندان بیرون بیایی

آری

بسیاری از آدم ها از آزادی خویش می گریزند

زیرا آزادی بسیار مخاطره انگیز است

در ساحت آزادی

همه ی

مسئولیت ها متوجه توست

در ساحت آزادی

دیگز نمی توانی مسئولیت ها را بر دوش دیگری بگذاری

و بگذری

در ساحت آزادی

در برابر هستی می ایستی

و همه ی مسئولیت ها را بر عهده می گیری

آری

آزادی پر مخاطره است

وپذیرش آن

دل شیر می خواهد

آزادی

همان امانتی است که

خداوند به همه ی موجودات عرضه کرد

و همه ی آنها ترسیدند

و از پذیرفتن آن شانه خالی کردند

انسان بود که انسان وار به پا خاست

وآن را پذیرفت

اکنون

تو چیزی هستی که می خواهی باشی

تو آزاد هستی

بی هیچ حصار و فشار وقید و بندی

از مسئولیت آزاد بودن شانه خالی نکن

مسئولیت آفریدن خویش را بپذیر

تنها با پذیرش این مسئولیت است که

آرام می شوی

و طعم زندگی را می چشی

باید در این زندگی بی منتها شرکت کنی

تو تماشاگر صرف صحنه زندگی نیستی

باید بازیگر فعال آن نیز باشی

تنها با بازی زندگیست که می توانی طعم راز آن را بچشی.

آزادی راز است.

 باید آن را کشف کنی.

+نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت2:48 قبل از ظهرتوسط فائزه | |

 

 

  برای عرض سلامت ترانه آوردم...

 
Punggol Sunset by sprintist86.

        زیبا، سلام  گریه  من   بی بهانه نیست

                       چندین شب است خنده ی  توعاشقانه نیست

        دیشب  کنار  پنجره  بودم   و   در  زدی              

                       اما   عجیب   بود   که   گفتند  خانه  نیست               

        دیگر  میان  آن  سبدی  که  تو داده ای

                       حتی   به   قد   شادی  فردا  ترانه    نیست

       گفتم چقدر تشنه ی یک مشت دانه ام              

                       گفتی که عشق نقش بر آب است دانه نیست

       گفتم که زلف خویش پریشان کن و بیا               

                        گفتی  اگر به هم بزنم  زلف،  شانه  نیست

       گفتی مگو به هیچ کسی راز عشق را             

                      گفتم که عشق، جان خودت  محرمانه  نیست

      اجبار نیست دوست بداری مرا  همین             

                        عشقی  که رنگ رحم بشود صادقانه نیست.

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت2:35 قبل از ظهرتوسط فائزه | |